بنابراین
نكتهای كه باید به ذهن سپرده شود، این است كه هرچند داستان آواتار قرار
است در یك فرایند واقعی رخ بدهد، اما ما با دو واقعیت طرف حساب هستیم:
دنیای معمولی و دنیای خیالی و فانتزی. پایان فیلم آواتار را باید این گونه
تعبیر كرد كه قهرمان داستان بهطور كامل از دنیای واقعیت به دنیای خیال
میرود؛ مثل قهرمان فیلم ماتریس كه قهرمان آن (نئو) تصمیم گرفت خودش را یك
بار دیگر به طور كامل در ماتریس غرق كند. البته
این قضیه به این معنی نیست كه ما باید فیلم آواتار را به دلیل پذیرش
موثقتر دنیای واقعی، پس بزنیم. ما اگر خیال را از واقعیت كم كنیم، آن وقت
خود واقعیت انسجامش را از دست میدهد و متلاشی میشود. این كه بگوییم یا
پذیرش واقعیت یا انتخاب خیال، كار اشتباهی است. یك فرمول هالیوودی اتوپیایی
كه در فیلم آواتار تصور میشود ناشی از فرمول هالیوود در خلق زوج است ـ
فرمول قدیمی و سنتی كه طبق آن یك قهرمان سفیدپوست صبور مجبور است به میان
آدمهای بدوی برود تا همسر مناسب خود را پیدا كند (فقط كافی است فیلم با
گرگها میرقصد را به یاد بیاورید). به طریق
مشابه، آیا فیلم جنجالی پیشین كامرون یعنی تایتانیك، واقعا درباره سانحه
برخورد كشتی با یخ شناور بود؟ باید به لحظه دقیق وقوع آن توجه كنیم: این
سانحه پس از آن رخ میدهد كه دیكاپریو به كیت وینستت میگوید وقتی صبح
روز فردا كشتی در نیویورك پهلو بگیرد، با او فرار میكند و زندگی فقیرانه
با عشق واقعیاش را به زندگی دروغین و پر از فساد در بین پولدارها ترجیح
میدهد. ماركسیسم
هالیوودی و مصنوعی كامرون با فقرا (تبعیض طبقاتی بیپرده او نسبت به طبقات
پایین جامعه و تصویر كاریكاتوریاش از خودخواهی بیرحمانه پولدارها)،
نباید فریبمان بدهد. در لایه زیرین این ابراز همدردی با فقرا یك افسانه
ارتجاعی خوابیده است كه اولین بار رودیارد كیپلینگ آن را در رمان
«كاپیتانهای شجاع» به كار برد. داستان این رمان درباره یك جوان پولدار
بحرانزده است كه از طریق برقراری ارتباط صمیمانه با فقرا، شور و نشاط و
سرزندگی را به خود برمیگرداند. چیزی كه در پس این دلسوزی نسبت به فقرا
نهفته است، استثمار خونآشامگونه آنهاست. ولی
امروز به نظر میرسد كه هالیوود به طور روزافزونی این فرمول را دارد كنار
میگذارد. فیلمی كه براساس رمان «فرشتگان و شیاطین» اثر دن براون ساخته
شده مطمئنا اولین مورد از یك اقتباس هالیوودی از یك رمان عامهپسند است كه
در كتاب بین قهرمان زن و مرد رابطه وجود دارد ولی در نسخه فیلمی آن هیچ
خبری از این رابطه نیست و این البته به وضوح در تقابل با یك سنت قدیمی در
اقتباسهای هالیوودی قرار دارد كه به نسخه فیلم شده یك رمان، رابطه عاطفی
بین زن و مرد را اضافه میكنند در حالی كه در خود كتاب چنین چیزی وجود
ندارد؛ نبود رابطه عاطفی بین زن و مرد در فیلم هیچ چیز رهاییبخشی ندارد.
ما در حال حاضر با تأیید هر چه بیشتر پدیدهای مواجهیم كه آلن بادییو در
یكی از آثار خود به آن اشاره كرده: امروزه در دوران عملگرایی و
خودشیفتگی، خود مفهوم عاشق شدن و دلبستگی پرشور به یك شریك عاطفی، مهجور و
خطرناك محسوب میشود. وفاداری
آواتار به فرمول قدیمی خلق كردن یك زوج، اعتماد كامل آن به خیال و داستان
آن درباره یك مرد سفیدپوست كه با یك شاهزاده بومی ازدواج میكند و پادشاه
میشود، باعث میگردد این فیلم از نظر ایدئولوژیكی به اثری نسبتا
محافظهكارانه تبدیل شود. البته جلوه ویژه درخشان فیلم، محافظهكاری اساسی
آن را لاپوشانی میكند. كار راحتی است كه در زیر مصلحتاندیشی سیاسی موجود
در مضامین فیلم یك ردیف موتیف (درونمایه) نژادپرستانه ظالمانه پیدا كنیم؛
یك مطرود از سیاره زمین ـ كه دچار فلج پایینتنه است ـ برای گرفتن دست یك
شاهزاده زیبا و كمك به بومیان برای پیروزی در یك نبرد سرنوشتساز كافی
است. این فیلم به ما میگوید تنها انتخابی كه بومیان دارند، این است كه
انسانها یا آنها را نجات بدهند یا نابودشان كنند. به عبارت دیگر، آنها حق
انتخابشان این است كه یا قربانی واقعیت امپریالیستی باشند یا نقشی را كه
برایشان در خیال سفیدپوستان در نظر گرفته شده، ایفا كنند! همان
زمان كه فیلم آواتار در سرتاسر جهان دارد پول در میآورد (این فیلم در مدت
كمتر از 3 هفته از اكرانش یك بیلیون دلار فروخت)، اتفاقی كه شباهت عجیبی
با داستان این فیلم دارد، در حال رخ دادن است. تپههای جنوبی ایالت اوریسا
در هندوستان به شركتهای حفاری معدن فروخته شدند تا از منابع غنی بوكسیت
آن استفاده كنند (گفته میشود منابع بوكسیت موجود در این تپهها دستكم 4
بیلیون دلار میارزد). در واكنش به این پروژه، ارتش شورشی ناكسالایت به
شكل انفجار گونهای شكل گرفت. آرونداتی روی، نویسنده معروف هندی در مجله
اوت لوك درباره این ارتش چریكی مینویسد: این
ارتش چریكی تقریبا به طور كامل از قبایل فقیری تشكیل شده كه در شرایط
گرسنگی مزمن زندگی میكنند؛ گرسنگیای كه فقط یادآور آفریقاست. این مردمان
حتی پس از 60 سال به اصطلاح استقلال هندوستان به تحصیلات و بیمه درمانی یا
پرداخت خسارتهای حقوقی هیچگونه دسترسی ندارند. این مردم سالهاست كه
بیرحمانه مورد استثمار قرار گرفتهاند، تاجران و وامدهندگان خردهپا
آنها را فریب دادهاند و پلیس و مأموران جنگلبانی حق خودشان میدانند كه
به زنان آنها تجاوز كنند. حال این كه اینها بار دیگر ظاهر شرافتمندانهای
پیدا كردهاند، بیشتر به دلیل تلاش چریكهای مائویست است كه سالهاست
كنار آنها زندگی و كار كردهاند و جنگیدهاند. اگر این قبایل اسلحه به دست
گرفتهاند به این علت است كه دولت بالای سرشان چیزی بجز خشونت و بیتوجهی
نصیبشان نكرده و حالا هم میخواهد آخرین چیزی را كه برایشان باقیمانده
از آنها بگیرد؛ زمینهایشان را. این قبایل معتقدند اگر برای زمینهایشان
نجنگند، دچار از خود بیگانگی میشوند. ارتش درب و داغان مائویست كه اعضایش
دچار سوءتغذیه هستند و بیشتر سربازانش هرگز یك قطار یا اتوبوس یا حتی یك
شهر كوچك را هم ندیدهاند، فقط برای بقا دارند میجنگند. نخستوزیر
هندوستان شورش مزبور را بزرگترین تهدید امنیت داخلی هندوستان، توصیف كرد.
رسانههای بزرگ و اصلی هندوستان كه این شورش را مقاومت افراطی در برابر
پیشرفت توصیف میكنند، پر از داستانهایی درباره «تروریسم سرخ» هستند. هیچ
جای تعجب ندارد كه دولت هندوستان عملیات نظامی گستردهای را ضد پایگاه
مائویستها در جنگلهای مركز هندوستان به راه انداخته باشد. حقیقت دارد
كه هر دو گروه متخاصم در این جنگ بیرحمانه نسبت به هم خشونتهای شدیدی
اعمال میكنند و این كه مردم به مائویستها رحم نمیكنند. با این همه بدون
آن كه مهم باشد این خشونتها چقدر به مذاق آزادیخواهانه ما ناخوشایند است،
ما حق نداریم آن را محكوم كنیم. چرا؟ چون وضعیت آنها دقیقا همان حكومت
اراذل هگل است: شورشیان ناكسالایت در هندوستان آدمهای قبیلهای گرسنهای
هستند كه حداقلِ یك زندگی شرافتمندانه از آنها دریغ شده است. با
این وصف، فیلم كامرون در اینجا چه جایگاهی دارد؟ هیچ جایگاهی. در اوریسا
هیچ شاهزاده شریفی وجود ندارد كه منتظر قهرمانهای سفیدپوست باشد تا بیاید
و آنها را اغوا كند و به مردمانشان كمك برساند. در اوریسا سربازان ارتش
مائویست فقط كشاورزان گرسنه را سازماندهی میكنند. فیلم ما را قادر
میسازد تا یك تقسیمبندی ایدئولوژیكی معمول را انجام بدهیم: این كه با
بومیان ایدهآل همدردی، ولی در عین حال تلاشهایشان را طرد كنیم. همان
كسانی كه از تماشای این فیلم لذت میبرند و شورشهای بومیان آن را تحسین
میكنند به احتمال زیاد از ترس ناكسالایتها پا به فرار میگذارند و آنها
را به عنوان تروریستهای قاتل طرد میكنند. بنابراین آواتار حقیقی خود
فیلم «آواتار» است؛ فیلمی كه جایگزین واقعیت شده است. ژیژك در یك نگاه «اسلاووی ژیژك (Slavoj
Zizek) » فیلسوف اروپایی، نظریهپرداز و روانكاو 61 ساله از كشور اسلوونی
است كه در زمینه فلسفه هگل و ماركسیسم و روانكاوی لاكانی متخصص است. او در
زمینه سیاست و نقد فیلم هم فعال است. ژیژك در دانشگاه «لیوبلیانا»ی
اسلوونی استاد دانشگاه است و به عنوان استاد مدعو به بسیاری از
دانشگاههای معتبر انگلیس و آمریكا میرود. ژیژك برای توضیح تئوریهای
«ژاك لاكان» از نمونههای فرهنگ عامه و برای تفسیر پدیدههای اجتماعی از
روانكاوی لاكانی و فلسفه هگلی و نظریههای اقتصادی ماركسیستی استفاده
میكند. او در باب موضوعات زیادی مینویسد، از جمله: ایدئولوژی،
نژادپرستی، جهانی سازی، جنگ عراق، پستمدرنیسم، سینما. ژیژك زبانهای
اسلوونی، صرب ـ كروات، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی را روان صحبت میكند، به
علاوه این كه زبان ایتالیایی را نیز در حد ابتدایی میداند. اسلاووی ژیژك 
اگر
ما واقعا میخواهیم واقعیت جامعهمان را تغییر بدهیم یا از آن فرار كنیم،
اولین كاری كه باید بكنیم این است كه خیالهایمان را كه باعث میشوند ما
با این واقعیت كنار بیاییم، تغییر بدهیم.
از آنجا كه قهرمان آواتار چنین كاری نمیكند، موقعیت ذهنی او همان چیزی است كه ژاك لاكان با اشاره به «ساد»، آن را le
dupe de do son fantasme (فریب خیال او) مینامید. به همین دلیل تصور این
كه دنبالهای بر فیلم آواتار ساخته شود، جالب است؛ دنبالهای كه در آن پس
از یكی دو سال (یا یكی دو ماه) سعادت و لذت، قهرمان ماجرا كمكم احساس یك
جور نارضایتی عجیب و غریب میكند و دلش برای دنیای فاسد انسانها تنگ
میشود.
در
یك محصول معمول هالیوودی، همه چیز، از سرنوشت شوالیههای میزگرد گرفته تا
سیاركهایی كه با زمین برخورد میكنند، در یك روایت «اودیپ»ی قرار
میگیرد. اوج مضحك قرار دادن حوادث بزرگ تاریخی به عنوان پس زمینه رابطه
یك زوج، فیلم سرخها (1981) ساخته وارن بیتی است كه هالیوود از طریق آن
توانست انقلاب اكتبر را بازسازی كند. از نگاه هالیوود، اگر چیزی بخواهد
پسزمینه رابطه یك زوج را بازسازی كند، حتی اگر انقلاب اكتبر هم باشد، هیچ
ایرادی ندارد!
در این لحظه،
كشتی با یخ شناور برخورد میكند تا از چیزی كه بدون شك فاجعه واقعی بود؛
یعنی، زندگی مشترك این زوج در نیویورك، جلوگیری كند! میتوان با اطمینان
حدس زد كه مصیبت زندگی روزمره بزودی عشق بین این دو را نابود میكرد.
بنابراین فاجعه مزبور رخ میدهد تا عشق آنها نجات پیدا كند و مؤید این
توهم باشد كه اگر چنین اتفاقی رخ نداده بود، این دو تا آخر عمر در خوشبختی
و سعادت زندگی میكردند. یك سرنخ دیگر در این زمینه از لحظات آخر عمر
دیكاپریو معلوم میشود؛ او در آبهای سرد دارد از سرما میمیرد، ولی
ویستت روی یك تكه چوب و به دور از خطر غوطه میخورد.
مترجم: فرشید عطایی
مارکس در بزرگراه
«قسمت اول»طرح کلی

من در این سلسله نوشتار ها خواهم کوشید ایده ای را بسط وطرح کنم که از آن تحت عنوان «جغرافیای تاریخی فرایند شهری در نظام سرمایه داری» نام خواهم برد .ایده ای که امکان نشان دادن خلاء ها و در عین حال مسیری برای نظریه پردازی در حوزه نظریه مارکسیستی را خواهد گشود.
در واقع مجموعه این نوشتارها به ما نشان خواهد داد که آیا نظریات مارکسیستی که در اختیار داریم و یا آن دسته نظریاتی که موسوم به نظریات مارکسیستی شهری اند «امکانات لازم» برای پاسخ به پرسش های حوزه شهری را دارند؟! و اگر ذاتاً این نظریه ناتوان از بررسی فضا به شکلی کلی و «شهر» در هیبتی خاص را دارا نیست ابژه های نظریه پردازی در آن کدامند؟
در یک نمای کلی و همان طور که در مقالات بعدی نشان خواهم داد معتقدم دو خلاء بنیادین و ذاتی در نظریه مارکسیستی امکان تحلیل فضا وشهر را از آن سلب می کند، مسائلی که عموماً توسط نظریه پردازان حوزه شهری نادیده انگاشته شده است.
اول پرسش های اساسی که در درون این نظریه به شکلی روشن حل نشده و همچنان محل مناقشه اند، پرسش هایی چون : چرخش سرمایه ثابت ، شکل گیری محیط مصنوع ، مساله رانت و حتی بحران های پولی و مالی و نظایر آن و از همه مهمتر پیوند این موارد با فضا یا به بیانی بهتر آرایش فضایی.
در این مورد فکر می کنم مجموعه مطالبی که دیوید هاروی در کتاب "مرز های سرمایه" طرح کرده کارگشا و نسبتاً کامل باشد . برتری هاروی نسبت به سایرین در این زمینه مرتبط با تاکید «ادغام تولید فضا و آرایش فضایی» به عنوان مولفه موثر در هسته نظریه پردازی و پاسخ به مسائل فوق است. امری که همیشه با غفلت مواجه بوده.
اما خلاء دوم «اولویت زمان و تاریخ بر فضا و جغرافیا» در نظریه مارکسیستی ست. متاسفانه این خلاء تنها متوجه مارکس نیست بلکه مرتبط با فقدان هرگونه دستگاه مفهومی می باشد که نظریه اجتماعی را با فضا وکنترل آن ادغام کند. مارکس بنا به گفته خود مساله فضا و گونه گونی جغرافیایی را «مساله ای غیر ضروری» می دانست و پس از او نیز هرگونه کنکاش جهت پرکردن این خلاء تا آنجا که من مطالعه کرده ام فاقد دستاورد مفهومی موثر بوده است. نظریه ماتریالیسم تاریخی مارکس بررسی تحولات تاریخی بر بستر مناسبات تولید را مجاز می شمارد در حالی که بر چگونگی تولید جغرافیای ویژه و بدیع سرمایه داری چشم می پوشد.
وقتی به شکل و موضوع نظریه پردازی لنین و رزا لوگزامبورگ و بسیاری از نظریه پردازان مساله امپریالیسم می نگیرم به ابعاد گسترده تر این فقدان پی می بریم که چگونه شکاف مذکور با برخی تعدیل های ساختگی به ابعاد سرمایه داری در روسیه و هند و همچنین بهره کشی حاشیه علیه متن ، جهان اول علیه جهان سوم و نهایتاً رقابت قدرت های سرمایه داری برای سلطه بر فضا دامن زده است.
اما چگونه بر اساس ایده مارکس که مبتنی بر مبارزه طبقاتی ست می توان بهره کشی ساکنان یک مکان یا مبارزه علیه مکان دیکر را توجیه کرد؟ فقدان ملزومات نظری و ابهام در مارکسیسم-لنینیسم مجادلات شدیدی در رابطه با حق تعیین سرنوشت ملی، چشم انداز سوسیالیسم در یک کشور و مساله ملی ، واکنش مقتضی به جنبش های اجتماعی شهری، اهمیت تمرکز زدایی جغرافیایی و نهایتاً اهمیت معنای تناقضات شهری و روستایی و نظایر آن دامن زد . در واقع همه این تعارضات تا اندازه زیادی ناشی از مدنظر قرار دادن سرمایه در فضا بدون توجه به چگونگی تولید فضا و ادغام این فرایند در سرمایه داری می باشد .
پس ما نیاز جدی به ماتریالیسم تاریخی ارتقاء یافته داریم آنچه در قواره نظریه ای که بتوان توامان فضا و زمان را مورد بررسی قرار داد. به بیان بهتر جغرافیای تاریخیِ سرمایه باید به ابژه نظریه پردازی بدل گردد.
از سوی دیگر در طی فرایند نظریه پردازی نشان خواهم داد که چگونه الگوی پدیدارشناسی مکان و بحث «مدرنیت وفضا» در نظریه گیدنز به یاری شکل گیری نظریه ماتریالیسم تاریخی/جغرافیای خواهد آمد....
میل شدید در حال شدن ماکان محمدی
مرگ انسان و تولد شخصیت اکشن

شخصيت در فيلم اکشن :
جايگاه شخصيت در فيلم اكشن هرگز از اين كه تمثال امريکايي است فراتر نمي رود. توانايي او در غلبه بر مرگ ، فائق آمدن بر نيروهاي مخالف و نجات مردم نشانه ي اسطوره اي بودن او است . شخصيت اکشن در مقابله با آن هيولا با نيروي طبيعت که بشر را تهديد مي کند ، خارج از اختيار و بنابر اين در چارچوبي نمي گنجد است . او کسي است که اخلاق را دوباره احيا کرده و بدون او هيچ تنگناي اخلاقي وجود ندارد و آنچه که مي ماند فقط آشفتگي و سراسيمگي است .به هر حال ، چنين شخصيتي هرگز با ديگران اشتباه نمي شود ، و اين همان چيزي است که لويناس از آن به عنوان منشأ اخلاقي نام مي برد . شخصيت سينمايي از خود چهره اي بروز نمي دهد ، چرا که ارائه ي هر گونه چهره اي منجر به نابودي او مي شود . او کاملاً به دور از فرديت و يکتايي بوده و تنها و تنها يک شخصيت است ؛ يک شخصيت اکشن : کارآگاه ، کابوي ، جاسوس ، افسر پليس ، هيولا ، ماجرا جو ، قانون شکن و ....
بسياري با پيوند خود با فيلم اکشن در سالهاي 1960 – 1970 و 80 شهرتي عظيم کسب کردند . کساني چون استيو مک کويين ، بروس لي ، چاک نوريس ، هريسون فورد ، آرنولد شوآرت ناتزه و بروس ويليس با اين حال شخصيت اکشن حتي شهرت را هم تحت الشعاع قرار داده ، چيزي كه در سينماي مدرن امري غير عادي به نظر رسيده و از اين منظر مي توان آن را با يك كتاب کميک مقايسه كرد . بر خلاف يکتايي منحصر به فرد اين گروه از ستارگان سينما كه چند تن از آن ها را نام برديم، اين ستارگان قابل تعويض اند . پنج بازيگر متفاوت به ايفاي نقش جيمز باند پرداختند اما هيچ کدام نتوانستند جاي او را پر کنند ، گويي که شخصيت در نبودنش ضروري تر است . شخصيت اکشن همه جذابيت يک ماسک ، تيپ ، عروسک و تنديس را به نمايش مي گذارد و براي دو ساعت رستگاري دنيا بر عهده ي او گذاشته مي شود .
در حالي که هم تراژدي کلاسيک و هم اکشن مدرن هر دو بر قهرماني اسطوره اي تکيه دارند ، اما به نظر مي رسد فيلم اکشن با قهرمانان فاتح اش که اعمال قهرمانانه خود را بارها و بارها تکرار مي کند در تضاد با قهرمان تراژيکي است که قادر به حل تعارضات و تعهدات اخلاقي چند گانه ي خود نيست ، و قبل از آنکه جزئي از زمان ، تقدير و وجود شود ، به حقيقت و عدالت دست مي يابد . شخصيت اکشن از نگاه سنتي ، شخصيتي تراژيک نيست . او در تفکر عميق هستي گرايانه خود ، با سرنوشتش در ستيز نيست و مجبور نيست با نيروهاي فرا طبيعي که شخصيت تراژيک را احاطه کرده اند پيکار کند . به جاي آن او ( شخصيت اکشن ) شخصيتي است ساده ، ملودرماتيک و کليشه اي که به طرز نا اميد کننده اي اجتماعي و معرف ترس هاي رايج دوران خويش است . به عنوان مثال ، جان مک کويين ( بروس ويليس ) در جان سخت يک افسر ساده پليس ، از طبقه کارگر يست که مي بايست ارزش هاي خود را هم در جنسيت و هم در طبقه اي که به آن تعلق دارد ، ثابت کند . همسر او زني موفق در عرضه کار و اقتصاد است و از اين لحاظ او خود را چه در جنسيت و چه در طبقه ، تحقير شده مي بيند . او نه تنها مي خواهد طبقه ي تحقير شده ي خود را با غرور شهري و عرق ملي از نو احياء کند ، بلکه همچنين ميخواهد خود را در مقابل زني که از او پيشي گرفته ارتقاء دهد . هر چند هر شخصيت اکشني نمايانگر معناي خاصي از سياست يا جامعه شناسي در عصريست که زندگي مي کند ، اما دغدغه هاي اصلي او کاهش قدرت انسان و آزادي او در برابر ماشين ، قانون ، مصيبت و بدبختي ، نيروهاي خارجي و نهايتاً سينماست. در حالي که اکشن زاده ي مدرنيته و ويژگي هاي انسانيست ، سعي مي کند مخاطبان خود را با اين جمله که فرديت جايگاه اختيار و آزادي است قانع کند اما خود به عنوان يک تکنولوژي مرکب در برابر اين ادعا ايستادگي مي کند و بدين ترتيب نمايانگر تناقضي مي شود که از سينما خود را نشان مي دهد .
تهديدي که شخصيت اکشن وا مي گشايد – فرار تکنولوژي از تسلط هويت – تمي تکراري در سينماي اکشن محسوب مي شود . او وظيفه اي تراژيک به عهده دارد و تنها موظف به حفظ اختيار و ازادي بشر است . ترميناتور نمونه اي کلاسيک از اين نوع مبارزه است ، که محصولي جديد از اراده ي ماشين به حساب مي آيد . اما بدون ويژگي هاي انساني که صرفاً به دنبال قدرت است . در ترميناتور 2 (جيمز کامرون 1991 ) ترميناتور که اکنون مدلي از مد افتاده و قديمي است به منظور خدمت به انسان دوباره برنامه ريزي مي شود ، به تدريج همين ماشين رنج کشيدن را ياد مي گيرد و دردهاي انسان را مي فهمد پيکار نهايي او با T 1000 مرد ديجيتالي است . مبارزه ي اين دو استعاره اي از مبارزه اي بزرگتر ميان تکنولوژي و ابزار سينماست همان طور که سينما از آنالوگ به ديجيتال مبدل شده ، هيولايي قديمي هم به هيولايي جديد تبديل شده است. پيروزي شخصيت اکشن ( ماشين ) در اين فيلم ، سانتيمانتال ، نوستالوژيک و نمونه اي عالي از نقش شخصيت اکشن در سينما و تلاش در جهت حفظ پيروزي بر سلطنت در حال گسترش نيروهاي غير بشري است .در اين جا شخصيت و فيلم يکي هستند.
نبرد بين انسان و ماشين مرتباً تکرار مي شود با موجودي دوگانه که هم ماشين است و هم داراي ويژگي هاي انساني است .
اما بد نيست به جنبه ديگر اين ستيز كه اخيراً ظاهري جذاب در روابط مافوق مليت سينمايي هنگ کنگ و امريکا پيدا کرده است اشاره اي كنيم. بخش اعظمي از سينماي هنک کنگ بر قدرت ذهن و جسم در هنرهاي رزمي متمرکز شده است . سينماي هنگ کنگ از انسان به عنوان ابزاري خارق العاده استفاده مي کند که اعمال مافوق انساني مانند پرواز کردن بر فراز درختان ، ازخود نمايش مي گذارند اما هيچ کدام از اين اعمال شگفت انگيز بدون تمرکز و اراده ي ذهن امکان پذير نمي باشد . در سينماي اکشن امريکا ، به جز مجموعه اي از پوسترهاي مردان خوش قد و قامتي چون رمبو ، شخصيت هاي اکشن چه به لحاظ جسمي و چه فکري چندان قابل توجه نيستند .
همين موضوع نشانه ي اصل برابري فرصت براي قهرمان شدن و لذت دستيابي به پيروزي است . اين سينما به جاي استفاده از قدرت ذهن از تکنولوژي بهره مي گيرد و در اين راستا از ابزارهايي روايي ( انفجارها و جلوه هاي ويژه و .... ) و ابزارهاي سينمايي ( دوربين ، افکت ، صدا ) استفاده مي كند . مخلوقات دو رگه ي شرقي – غربي ، همچون ماتريکس ( اندي و لاري واچوسکي 1999 ) و The One ( جيمز وانگ 2001 ) که هم به مرز انسانيت و هم ماشينيت ها داده شده اند ، نمونه هاي خوبي از ستيز ميان انسان و ماشين بودنش است . به هر حال در غرب مدرنيته با جدايي جسم و ذهن ، فيلم اکشن را در حد هنري پست و مجموعه اي از انديشه هاي بي ارزش تقليل داده است . اما بايد در نظر داشت كه به هر حال فيلم اکشن در گيشه موفق است چرا که آن بالاترين لذت سينمايي يعني تعليق ، گذشتن از محدوديتها و نقطه ي اوج ( رضايت خاطر ) را براي مخاطب خود فراهم مي کند . شايد محبوبيت اين ژانر نتيجه ي ناتواني آن در رسيدن است . برخلاف فيلم هايي با پاياني خوش ، فيلم اکشن نمي تواند به فرجامي کامل برسد . گويي که اين نوع فيلم ، ضيافتي است که انسان هرگز از آن دلزده نمي شود . فيلم اکشن خود را امتداد مي دهد و از اين نظر نمونه ي کاملي از حلقه ي بسته و بي پايانِ ميلِ شديدِ در حال شدن ( Becoming ) است .
