|
لحظه ای ایستادن
|
||
مکالمه ای میان معماری ، موسیقی ، ادبیات ، فلسفه درباره مرگ: ماکان محمدی
نمی دانم شما چقدر با پروژه های معماری در کشور و دانشگاه هایمان آشنایید ؟!
تقریبا همه پروژ هایی که در این زمینه دیده ام یک وجه مشترک داشته اند . یک "بنا" به همراه مشتی اطلاعات فلسفی دسته چندم و عموما نادرست که هیچ ربطی به طراحی بنا یا بنای طراحی شده ندارد . بگذریم:
با این پیش آگاهی خواستم بروم بروم سراغ فیلمی درباره طراحی یک بیمارستان . فکر می کنم آشنایی هر معمار یا هنرمند با این فیلم او را مجبور به نوعی بازبینی ارتباط فلسفه و اساسا حوزه اندیشه در برخورد با پدیده ها میکند.
فیلم « پیدایش یک بیمارستان » ساخته ژان لویی کومولی فرانسوی ست. کومولی حدفاصل سال های 1962 تا 1972 سردبیر کایدوسینما بود و از میان نوشته های اندکی که از او خوانده ام به جرات می توانم بگویم که او دیوانه سینمای مستند ، معماری و موسیقی جاز است.
فکر نمی کنم کسی همچو او توانسته باشد ذات معماری ، سینما ، ادبیات ، موسیقی و فلسفه را در ارتباط با یک سوژه معین انسانی یعنی " مرگ " پیوند زده باشد ، پیوندی که ماحصل آن « پیدایش یک بیمارستان » است.
موضوع فیلم در ارتباط با یک معمار/راوی است که می خواهد برای زاده شدن انسان و نجات کودکان از مرگ بیمارستانی را طراحی کند و درحالی که او درگیر سوژه خود میباشد ، با یک مشکل جدید رو به رو می شود ، که آن کلیسایی متروک ، درست در وسط نقشه است که به دلیل دفن یک کشیش مقدس و مورد احترام به او اجازه تخریب نمی دهند.
آنچه کمک می کند فیلم و معنا های درون آن به سطحی بالا تر ارتقاء یابند درواقع حضور گفتمان هایی ست که با هم زنجیره ترکیبی می سازند و اندازه ای فراتر از تصویر می آفرینند.آکسیون بیرونی فیلم نه لحظه های حاضر ، بلکه لحظات غایبی اند که تماما حکم یک اینسرت سوبژکتیو را بازی می کنند مثلا در حالی که فیلم می کوشد ما را در یافتن راه حل برای جلوگیری تاثیر سیاه ساختمان کلیسا بر حس آزادی دویدن کودکان در بیمارستان شریک کند ، گزینش کتاب « کودک و مرگ » از "ژینت رمبو"در این لحظات ما را از پرتو مخفی تصاویری که با ساخته نشدن ، ساخته می شوند لبریز می کند.
و اما تاثیرگذارترین بخش فیلم چالش معماری و مرگ در فرایند کشف معمارانه آرشتکت است .
معمار/راوی مانده است که چگونه می تواند فضایی طراحی کند که همگونی با این تراژدی و در عین حال واقعیت سیال " مرگ " و " کودک " داشته باشد . در حالی که می کوشد از این انطباق جلوگیری کند اما چاره ای جزء کنار آمدن با آن ندارد و دقیقا در همین نقطه است که سرکوب یک نخواستن تبدیل به اثری معمارانه می شود که در ذات خود تفاوتی با مثلا نقاشی های امپرسیونیستی ونگوگ ، جیمز انسور ، ادوارد مونک و حتی نوع انتزاعی آن همچون کاندیسکی ، آرشیل گورکی و جکسن پالک ندارد .
یعنی سوژه پس از امپرسیون در دل خلقی جدید وجه اکسپرسیون میابد و اینجا معماری یعنی فرایندی توام با کشف و شهود و خلق اثر هنری...
به قول کوربوزیه در "به سوی یک معماری جدید" « معمار حواس ما را به شدت متاثر و عواطف پلاستیک را بیدار می کند ؛ با روابطی که می آفریند پژواک های عمیقی را در ما بر می انگیزد و معیار های نظمی را به ما می دهد که احساس کنیم با نظم جهان ما هماهنگ است ، او جنبش های گوناگون قلب و فهم ما را تعیین می کند ، آنگاه ست که ما حس زیبایی را تجربه می کنیم .»
من در جایی دیگر نگاه کوربوزیه درباره معماری را در این فیلم دیده ام و آن نمای آغازین فیلم است جایی که تصویر درشت از دستام معمار بر روی کالک های طراحی خطوط اولیه یک نقشه که با صدای او در هم آمیخته :
10 می، روی زمین ، گوسفندان از سرازیری بالا می روند و...
و زمینی وسیع که قرار است روی آن بیمارستان طراحی شود و اکنون همچون سرزمین وحشی در ذهنش طنینی مبارزه جویانه دارد و به قول راوی :
شهر در برابر این ابهامات و تاریکی از خود دفاع می کند.
کوربوزیه درباره نقش نقشه در معماری توصیفی عمیقا شاعرانه دارد : « نقشه یعنی زاینده بودن و جوهره احساس را در خود نهفته داشتن.
در واقع دو مبارزه بنیادین سطح فیلم و معماری را به اثری فلسفی می کشاند ، دو چالش ، دو رخداد...
یکی رابطه کودک ، مرگ و معماری و دیگری کلیسایی که حالا باید به جای آن بنای متروک ، انسان قرار گیرد و کودکی که در دوران مدرن با مرگ دست و پنجه نرم می کند ، او که متعلق به دوران فراموش کردن کودکی ست.
دوربین در این لحظات دیوار های خشن کلیسا ، که با آن ضخامت و انسداد خود حسی از اختناق پدید می آورند یاد آور این جمله می باشند :
All That is Solid Melts In to Air , The Experience of Modernity [1
گویی این بنا قرا است سندی باشد بر آشفتگی های دنیای مدرن و دامن زدن به همان تضادی که رابرت ونجتوری دربیانیه ملایم خود در باب « پیچیدگی و تضاد در معماری » از آن سخن میگفت .اما بر عکس ونتوری و اسلافش که این پیچیدگی و تضاد را تفییض به ابژه معماری می کنند این پیچیدگی تفویض به سوژه معمارانه در فرایند کشف و شهود می شود .
به قول آدورنو تاکید بر عناصر بیگانه ساز
در واقع معماری نیازمند به همین میزان نزدیک شدن به جنکس یا آیزنمان دارد و گرایش پست مدرن در خلال تجدید نظر طلبی در "ارتباط با سوژه معمارانه" دارای ظرفیتی معنایی و موجه می شود نه گرایش به ابژه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1.مراد فرهاد پور در کتاب تجربه مدرنیته این جمله را این گونه ترجمه کرده است : هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود
اما منظورمارشال برمن در اینجا تغییر سنت است و معادل "دود شدن" معادل نادرستی ست شاید پیشنهاد "ذوب شدن" معادل صحیح تری در این زمینه باشد به مفهوم " دگرگون شدن"
|
|